تبليغاتX
یه روزی . یه جایی . یه کسی
روزگار را لعنت نکنید چرا که روزگار همان خداوند است ؟ میدانستید؟

کاش بیاموزیم بندگی با اخلاص کامل را ...

کاش بیاموزیم بندگی فقط و فقط برای او را ...

خدایا کمک کن که عاشقانه بندگیت را کنم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 4:35 PM  توسط نسیم | 
دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست                     کس در همه آفاق به دل تنگی من نیست

خدایم خود را تقدیم تو میدارم .... با من کن و از من ساز هر چه خود اراده کنی ... از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 5:13 PM  توسط نسیم | 
بگذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی       هنوز هواداریها هنوز صدامو میشنوی
بگذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم           اگه تمومه قصه ها هنوز ترانه سازتم
بگذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی        روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
بگذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاده من میفتی
بگذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش     اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری اون که هنوز همنفسه
بگذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی بگذار خیال کنم بگذار اگر چه بی خیالمی ...

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 8:19 AM  توسط نسیم | 
خدایم...
بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم ... کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم
از خجالت بسته نگاهم ... درونم میسوزه از سوز شفاعت
یاده گرفتاریم میفتم ...
یاده اون لحظه ای که میبرنم . به یاده غسل و کفنم . یاد فشاره قبر و فریاد زدنم . یاد عذاب و بدنم ...
یاد اون لحظه ای که دو تا ملک سوال کنند.... که بگو خدات کیه ؟ قبلت کجاست؟
یاد ساکت شدنم .....

کمکم کن نمونه ........... جوابم توی گلوم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 8:55 AM  توسط نسیم | 
راه سوم راهی نبود که رفتنش درست باشه... پریدن از ارتفاعی که نمیدونی چه اتفاقی بعدش میفته...
راه بهتری جلوی پام گذاشتن...
دلم برای خدام تنگ شده جماعت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 10:51 AM  توسط نسیم | 

 عصر من داننده اسرار نیست              یوسف من مال این بازار نیست

راه سوم و میخواهم انتنخاب کنم ... قبل از اینکه چیزی رو ببینم می خواهم بپرم... می خواهم آروم باشم ... میخواهم به آرامش برسم...میتونم ... میدونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 12:34 PM  توسط نسیم | 
الهی که شفا پیدا کنی تو          واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه     رفیق با وفا پیدا کنی تو
عمراً تمام دنیا را بگردی                مثل من عاشقی پیدا کنی تو
نرو افسانه من ناتمومه                  بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش            کنارت حتی مردن آرزومه
شنیدم تو دلت انگار میگفتی              که عاشقی کجاست؟ وفا کدومه ؟
میخوام به سردی شبهام بخندم           میخوام به پوچی فردام بخندم
وقتی میبینمت با دیگرونی                   تو اوج گریه هام میخوام بخندم
می خوام داد بزنم تنهای تنهام               می خوام وقتی میگم تنهام بخندم
منم تو شهر غم زندونی تو                     غم و غصه دل ارزونی تو
نگو دوست دارم به یه غریبه                     میشه اون مثل من زندونی تو
 
رسیده اون شبی که تو میخواستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 8:36 AM  توسط نسیم | 
چه تنگنای سختی است ...
یک انسان یا باید بماند یا برود !

و این دو هر دو ...
اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 2:3 PM  توسط نسیم | 
دورم از تو ... اما با تو لحظه ها را زنده هستم ... بازم از تو...پرم از تو... باسه تو رویای خستم...خوب دیروز...با تو هر روز...از تو با خدا میخونم ... تو خیالت... توی حالت...باز توی کما میمونم ...

دیگه طاقت دوریت و ندارم ... دیگه نمیتونم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 9:5 AM  توسط نسیم | 
میدونم واست عجیبه... اینهمه اصرار و خواهش ... اینهمه خواستن دستات ...بدون حتی نوازش................

میدونم که خنده داره ... واسه تو گریه دردم...

میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 11:25 AM  توسط نسیم | 
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری آب میشی میمیری ...

دارم از دوریت میمیرم ... تا کناره من نسوزی ...

تو که تنها نمیمونی منه تنها را دعا کن ...

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 8:45 AM  توسط نسیم | 

حرفهای ما هنوز نا تمام است ...

تا نگاه میکنی وقت رفتن است !

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود .

و این دریغ و حسرت همیشگی .

چقدر زود دیر میشود گاهی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 8:31 AM  توسط نسیم | 
پروردگارم... معبودم...یگانه ام...

به من بیاموز رفتن و گذشتن و ندیدن را ... بیاموز فراموش کردن را ... بیاموز اجرای حکم را ... بیاموز ............................

                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 8:49 AM  توسط نسیم | 

قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 10:41 AM  توسط نسیم | 
زندگی برگ بودن در مسیره باد نیست ... امتحان ریشه هاست .

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ...زندگی چون پیچکیست .

انتهایش میرسد پیش خدا...

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 8:40 AM  توسط نسیم | 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد              کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد           کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست       آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 

در انجمن عقل فروشان ننهم پای                 دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا                  ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 10:39 AM  توسط نسیم | 
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ . گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار . تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار

وقتی تو یه فضای معنوی فوق العاده اشک چشمت با اشک آسمون یکی میشه و تو سعی میکنی به یه صدا فکر کنی ... فقط و فقط یه صدا ! ساعتها این اتفاق ادامه داره می خوای بگی همه چیزخوبه ... می خوای بگی اینم خوبه .... اما نمیشه.نه تو آروم میگیری و نه آسمون . این انتظار لعنتی هم که دست از سرت برنمیداره.

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 8:48 AM  توسط نسیم | 
اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه از دمي که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکي سازم خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 9:39 AM  توسط نسیم | 
می خواستم آذر و خوب شروع کنم . گفته بودم متفاوت شروعش میکنم.
حالا پرم از زخمه زدن به سازی که هر کس نامی بر آن مینهد...

بگذر از خویش اگر عاشق و دلباخته ای       که میان تو و او جز تو کسی حائل نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 8:21 AM  توسط نسیم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به قول عام متولد بلندترین شب سالم .
تصمیم گرفتم یه خونه جدید واسه خودم بسازم !!!؟؟؟ کاری که همیشه احمقانه میدونستمش اما حالا نظره دیگه ای دارم و حالا فقط معتقدم که اینجا یه دفتر خاطراته با حس های متفاوته روزانه...
میدونم که یه حسی همیشه بهم کمک میکنه تو همه کارام پس از همون حس میخواهم کمکم کنه توی این دفتر خاطرات خوب بنویسم...

پیوندهای روزانه
Kick boxing
Weather
قرآن کریم
paulocoelho
فراهم آوری اعضای پیوندی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
آرشیو موضوعی
آبان1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند1386
فروردین1387
خرداد1387
تیر1387
پیوندها
سورنا
هواگرد
سقاخونه
حی سبحان
کافه نیمه شب
کامران نجف زاده
خداوند کجا نیست ؟
سید جواد هاشمی
به دلت نیت دریاها کن
وقتی علی 24 ساله بود
ورود با کفشهای سیاه ممنوع
مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان